{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

____[The Forbidden Crossing]____

تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁸⁷

ویو رایا:

تقریبا یک هفته‌ای از برگشتن مامانم و مارتین میگذشت...
و ما هم هنوز چیزی در مورد رابطه‌امون بهشون نگفته بودیم..
اما من و کوک قرار گذاشتیم که امشب سر میز شام در موردش بهشون بگیم
ناگفته نمونه که از استرس دست و پام یخ زده
اگه قبول نکنن چی؟
اگه به زور جدامون کنن چی؟
عجیب بود...
اون آدم رواعصاب، مغرور و از خودراضی که اولش ازش تنفر داشتم...
حالا به یکی از مهمترین آدمای زندگیم تبدیل شده بود..
من حتی برای امتحانای پایانی و سخت مدرسه هم هیچوقت استرس نمیگرفتم
فکر کنم اولین باره که اینجوری دلشوره و استرس دارم
که با صدای مامانم رشته افکارم پاره شد...
(نمیای شام دخترم؟
-عا...
آره الان میام...

کنار کوک نشستم
و مامان و مارتین هم رو به روی ما نشستن
همه مشغول خوردن غذا شدن..
اما من اصلا غذا از گلوم پایین نمیرفت
و فقط با غذا بازی میکردم
ولی چیزی که خیلی حرصم میداد این بود که کوک مثل گاو داشت غذا میخورددد
د آخه مرتیکه تو چرا اینقدر ریلکسی؟
نپره گلوتت
دیگه آخرای شام بود که احساس کردم الان وقتشه که بگیم
کوک هم انگار که نه انگار
برای همین یه پنجیر محکم از پاش گرفتم
سریع سمتم برگشت و گفت:
+آیی

چشم غره‌ای نثارش کردم تا یادش بیاد الان باید بهشون بگیم
و بعدش اون شروع کرد
+عامم... راستش.. چیزه..
ما میخواستیم یه چیزی بهتون بگیم..
دیدگاه ها (۵)

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط